Today , People of my town
سپتامبر 22, 2006
:: برای مهکامه اسلامی ::
دختر، تیله هایش را قبل از رفتن به خانه ی شوهر به خواهر کوچکش می دهد
تاکسیران چمدانش را می بندد تا برای کار به چین برود
پدر به خیابان می رود تا در سطل آشغال ها دنبال خوشبختی بگردد
معلم دینی عکسهای پورنو را بار دیگر – یواشکی – نگاه می کند
مادر چشمهایش را می بندد تا نبیند کودکانش چطور قد می کشند
برادر به حال گدای سر کوچه حسرت می خورد
قاتل ، قبل از قتل بعدی ، خواهر کوچکش را به یاد می آورد و گریه می کند
کسی در ایستگاه قطار منتظر نیست
معلم بداخلاق ریاضی از زنش کتک می خورد
کسی در مترو نمی خندد
مجری تله ویزیون می گوید خوشبختی نزدیک است … البته امیدوار است
روسپی می ترسد
کاپیتان به غرق شدن فکر می کند
و کودکی چشمانش پر از شوق آینده است
این داستان امروز مردم شهر زیبای من است

Photo : David Malcolmson / England
سپتامبر 22, 2006 at 2:33 ب.ظ
ajab shahre khar too khari darim ma…